این جمله ممکن است کلیشه ای شده باشد، اما وقتی می میرید، هیچی با خودتان نمی برید. زندگی یک سفر است و یک روز به پایان خواهد رسید. این را همیشه به یاد داشته باشید، جهتِ سفر خود را مشخص کنید و راه بیفتید.
استاد مهدی گنجی
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 12:32  توسط عماد ولی زاده |

در مقدمه ای که نصیری برای این گفتگو نوشته، آمده است: «بیست و دوساله بود که با پرتلاشترین و محجوبترین دختری که همکارش هم بود ازدواج کرد و حالا، بابت یک زندگی خوب و موفق خدا را شکر میکند. همای میتواند یکی ازبهترین مثالهای خودساختگی و تلاش باشد چراکه هیچ مانعی نتوانست او را از علایقش دور کند. بخش مهمی از داستان زندگی، به ویژه داستان دوران تحصیلاش را در اینجا میخوانید و میبینید که چگونه پنج و نیم صبح از خواب بیدار میشد، یک مسیر طولانی ۵۵ کیلومتری شامل چندکیلومتر پیادهروی، سفر با مینیبوس، و پیادهروی مجدد را طی میکرد تا در هنرستان نقاشی بخواند وبعد، با چه سختی کار کرد تا بتواند خرج تحصیلاش در دانشگاه و کلاسهای مختلف را در بیاورد.
برای همین است که وقتی از رنج مردم میخواند اینقدر به دلشان مینشیند و اینگونه با همه وجود باورش میکنند. او برای مردمش شعر نوشت و با همه وجود خواند و وقتی به موفقیت رسید، مردمی را که از میان آنها برخاسته فراموش نکرد و حالا بسیار محبوب و مردمیست. همای از روستاهای گیلان با تلاش و پشتکار خود را بالا کشید و موفق شد و هیچ وقت از آموختن دست نکشید و هنوز هم در حال آموختن است و حالا در دانشگاههای ایتالیا….»
در ادامه بخش هایی از این گفتگو را می خوانید.
نگاهی به زندگی سخت همای و پشتکار و سخت کوشی او که علیرغم امکانات محدود از تلاش برای آموختن دست نک
«آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.
در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دکمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهرهاش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.
پیش خود گفت: که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین
«اگر حقیقت زن باشد چه خواهد شد؟ آیا این ظن نخواهد رفت كه فیلسوفان همگی تا بدانجا كه اهل جزمیت (Dogmatism) بودهاند، در كار زنان سخت خام بودهاند؟ آن جدی بودن هولناك، آن پیله كردن ناهنجار كه بنابه عادت تاكنون بدان شیوه به سراغ حقیقت رفتهاند، مگر وسایلی ناشیانه و ناجور برای نرم كردن دل یك زن نبوده است؟ شك نیست كه این زن نگذاشته است او را به چنگ آورند و از این رو هرگونه جزمیت امروزه با حالتی افسرده و دلسرد ایستاده است.»[۱]
فردریش نیچه
اول- لو سالومه دوشیزهای اغواگر بود. تشخیص این اغواگری به مقدار قلیلی ظرافت مردانه احتیاج دارد تا در پسِ تصاویر برجای مانده از آن نجیبزادهی پترزبورگی- در اعماق آن نگاههای نافذ و برانش- قدرت نادری از سحر و افسون مكشوف شود و بدینوسیله- شاید- راز شیفتگی نیچه نیز برملا گردد. نیچه علیرغم زندگی زاهدانهای كه داشت، از روی غریزه پی به این توان خارقالعاده برده بود، و شاید همین قدرت مسحوركننده بود كه باعث شد حتی پس از چالشهای فراوان، در توصیف سالومه خطاب به بانو مالویدا فونمایسنبوگ چنین بنویسد:
«این دختر پیوند استوار دوستی با من بسته است: استوارتر از هر آنچه بر روی زمین یافت میشود. مدتهاست كه بخت این چنین به من روی نیاورده است. امیدوارم شاگرد واقعیام را یافته باشم و اگر عمرم كفاف ندهد، لو ادامهدهندهی راه من و تفكرم باشد.»[۲]
البته با كمال تأسف
به ژوله فکر می کنم
برای مان سوال است و دوست داریم بیش تر و واضح تر در مورد بیماری او بدانیم. انتشار این خبر، در این روزها که تعدادی از هنرمندان درگیر بیماری هستند، خیلی خوب نبود. آتنه فقیه نصیری در مورد انتشار خبر بیماری اش در رسانه های خبری می گوید: «اصلا دوست نداشتم خبر بیماری من رسانه ای شود و واقعا نمی دانم در چه شرایطی قرار داشتم که این خبر را دادم. همین امروز که به آن فکر می کنم، نمی دانم به کدام خبرگزاری و خبرنگاری این خبر را دادم؛ شاید به این خاطر که از دروغ خوشم نمی آید و دوست داشتم توضیح منطقی برای ناتوان بودنم در راه رفتن داشته باشم. هر چند که واقعیت این است که علاقه ای به این فضای ترحم و دل سوزی نداشتم و دوست نداشتم توجه ها را به سمت خودم جلب کنم.»
بیماری ام. اس، یک بیماری خاص است. نیاز به مراقبت های ویژه دارد؛ اما به معنای توقف زندگی او نیست. امیرمهدی ژوله، فیلم نامه نویس و بازیگر سال ها است با این بیماری زندگی می کند. ابتلا به این بیماری نه تنها او را متوقف نکرده است، بلکه تلاش کرده هر روز به یک پله بالاتر برود. آتنه فقیه نصیری می گوید دوست نداشتم خبر بیماری من رسانه ای شود، اما شاید پیشرفت و امید من به کار و آینده بتواند برای سایر بیماران امیدبخش باشد.
«برای نزدیکان من ابتلا به این بیماری شوک بزرگی بود؛ اما حالا به جایی رسیده ام که آن را کنار گذاشته ام و دوست د